من تو را ندارم اما
تو مرا همیشه داری
من تو را ندارم اما
قلب پاکم را تو داری
سالیان هم بگذرد
خاطراتت با من است
خاطرات عشق اول
خاطرات عشق آخر
یادگاری دارم از تو
یادگاری پر ز حسرت
در کنار عشق حسرت
غزل از تو میسرایم
من به عشقت این چنین هم راضیم
لاقل این را بدانم
با تو زیر آسمانم
امروز روز میلاد من است یاد ایام گذشته همچنان با من است
تا کنون همچنین مست در این روز نبودم همچنین در پی پیمانه نبودم
تا کنون این همه دل به پیمانه نبستم همچنین آزرده ز ایام نگشتم
شور شوق انتظار سال بعد غم و اندوه و حسرت سال قبل
در حقیقت یک حیات ویران در دستم است حالم از سال گذشته بد تر است
فکر میلاد گذشته، فکر دوستان همیشه قطره اشک کوچکم تقدیم به دوستان همیشه
درد
این چه دردیست که ما را مجال آه نیست
این عذاب و این بلایا برای چیست؟
ما که هیج کفر نکردیم ، این درد برای چیست؟
درد بسیار و لیکن ، جای درد پیدا نیست
درد ما را هیچ انسان در جهان آگاه نیست
روبه رویم قبله ، پشت سر خانه تو
کعبه را سجده نکردم ، پشت سر خانه توست
من تو را سجده نکردم،پشت سر خانه اوست
بر خدا سجده کنم کفر تو است
گر به تو سجده کنم کفر خداست
من کجا سجده کنم ، من کجا سجده کنم
میروم خانه او ، آنجا که خداست
داخل کعبه روم ، هر کجا سجده کنم خانه اوست
سجده را میکنم این بار ، قبله ام خانه توست
تایماز فرشی
گفتم به خداوندم اين روی کجا ساختی؟
گفتا که خداوندم شکا که من ساختم!؟
يک بار آفريدم ديگر نتوانم
صد بار بيازمايم اين روی نسازانم
گفتم به خداوندم من مستم از اين رويش
گفتا که خداوندم سالهاست که من مستم
گفتم به خداوندم اين روی برای کيست
گفتا که خداوندم ترسم که به من هم نيست
گفتا که خداوندم يک بار خطا کردم
ابليس خلق کردم تا حال پشيمانم
اين بار خطا کردم اين روی نماياندم
ترسم که چنين رويی من را بفريباند
گفتم به خداوندم محوش کن از اين دنيا
گفتا که خداوندم ترسم که کند محوم
گفتم به خداوندم محوم کن از اين دنيا
گفتا که خداوندم محوت کنم از دنيا؟
گفتم به خداوندم تنها چاره من اين است
گر محو شوم شايد ديگر نتوان ديدش
شب یلدا
اولین شب یلداست که من تنهایم
خوش ترین حالت مستیست که امشب دارم
منت می من ندارم که خود سر مستم
ساقی و ساغر ندارم که خود سرمستم
همه آرام و شب آرام
غوغای سکوت امشب آرام
شعر و آهنگ و ترانه امشب آرام
آسمان کم ستاره امشب آرام
که کند بر تو نظر این شب تنها
باز تقدیر به غم باد که نظر کرد به تنها
با خود اين گونه سخن باز کنم
زين گونه دلی را با چه آرام کنم
چشم آن يار پری چهر مرا رام کند
درد آن دل ويرانه من رام کند
من که ميدانم آن يار مرا خار کند
دل ويرانه من را گرفتار کند
زند آن خنجر زهرآلودش
زخم در دل ديوانه من باز کند
بود يادم به تمنای نگاهش
به سراب ناز آن چشم خمارش
شده ام مست از آن شيوه ناز نگاهش
محو در آن لب لعل گون شرابش
سال و اندی بود در پی يک روزنه بودم
ای وای که چه ها کرد اين روزنه با من
بست راه اميد در دل پر ناله من
پشت پا زد بر پر پرواز من
گفت آن يار , مرا , ياری هست
عشق آن يار مرا , دنيايی هست
تا شنيدم از لبش اين سخنان
لحظه ای گنگ شدم آه شدم
سنگ بستم بر دلم زار شدم
بر باد شدم
حال که می بينم نا توانم در برش
شعرها گويم به آن چشم و لبش
افسوس که شعر هايم لايق پايش نيست
سوز اين دل به دلش کاری , نيست
تایماز فرشی
قطره
مثل يک قطره باران اشک اين عاشق ويران
افتد از گوشه چشمش آب پاک آن دو چشمش
تا رسد آن قطره کوچک زمين بگذرد عمرش کمی پر نال کين
عمر کوتاهش همی پر ارزش است چون که از جايی عميق و دور آمدست
قطره ميداند که دل پر زغم است چاره دردش همان يک قطره است
راه را طی کرده قطره تا زمين خواست بوسه از لب قطره زمين
ناگهان آن صدای پر مهيب آن صدای بوسه اين دو غريب
خبر از گريه آن عاشق داد غافل از اين، قطره را بر باد داد
حال ديگر قطره هم بی اثر است سيل آمده باز هم بی ثمر است
چند ساليست در هوس آن قطره ام هوس آن قطره پاک زلال کوچکم
چشم من چشم انتظار قطره است ياد آن قطره هميشه با من است
تایماز فرشی
تعظيم ميکرد از ازل بشر خدا را
معبود که اينک ميکند عبادت تو
معبود تو را ميطلبد يا که , تو او را
آن لحظه تعظيم خدا به در گه تو
معبود تو را بيافريد يا که , تو او را
سجده بر کعبه کنم يا به رخ تو؟
تايماز فرشی
امواج
دريا بر ديدن تو اوج گرفت
يک لحظه تو را ديد جان تازه بگرفت
ديد،لحظه ها بی ثمر است پی امواج گرفت
هر موج که برخاست خبر از تو بگرفت
خورشيد تو را ديد پی مغرب بگرفت
آن قدر شرم نمود,رنگ خونين بگرفت
مه و خورشيد و ستاره ميکند بر تو حسادت
الفاظ کم آورد بر وصف جمالت
تايماز فرشی