|
تو را که دارم دنیا مال من است تقدیم به بهترینم.
بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود... بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود... بر سنگ قبرم بنویسید پاک و بی گناه بود چشمان او دائما از اشک شسته بود... بر سنگ قبرم بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود... بر سنگ قبرم بنویسید کل عمر را پشت دری که باز نمی شد نشسته بود... بر سنگ قبرم بنویسید روزها در انتظار عشقش نشسته بود برام دعا کن عشق من همین روزا بمیرم... آخه دارم از رفتنت بدجوری گُر می گیرم... دعا کن که این نفس تموم شه تا سپیده... کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده... این آخرین باره عزیز٬ دستامو محکم تر بگیر... آخه تو که داری میری٬ به من نگو بمون نمیر... گاهی بیا به باغ سبز٬ دَرِش به روت بازه هنوز... من با تو سوختم نازنین باشه برو با من نسوز... اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مُرده... بدون که زیرِ خاکِ سرد٬ حسِ نگاتو برده... گریه نکن برای من... تا کجا خواهی ماند، تا کجا خواهی بود؟ و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها به کدامین رویا با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت؟ تو مرا میدانی، تو مرا می فهمی٬ و من از خجلت تکرار غمت داغی از تاریکی، بر دل خود دارم... تو به من می گویی: «آنچه بگذشت، گذشت…» ولی از آمدن فردایش ترسانم... روزی، همچون دیروز... روزی، همچون امروز... که به تکرار مکرر باقی است به کدامین باور، من به تو خواهم گفت کز پس فرداها نیمشب همدم من دیده ی گریان من است ناله مرغ شب از حال پریشان من است در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود گریه انگیزتر از مهر من آبان من است خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد زین همه درد خموشانه که بر جان من است به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر که به مویم اثر از خواب زمستان من است غافل از حق شدم و غافله ی عمر گذشت ناله ام زمزمه ی روح پریشان من است گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم ور نه هر لحظه ی من نقطه پایان من است در بر عشق بسی دم زدم از رطبت عقل گفت خاموش که او طفل دبستان من است...
دل من گریه نکن زندگی همینه یکی ستاره داره یکی تنها میمیره بسوز بساز دل من تو که کسی نداری پیر شدی و شکستی تنها و بی پناهی هیچکی نداره این دل تنها می سوزه این دل همین روزا میمیره چقدر غریبه این دل هیچکی نداره این دل تنها می سوزه این دل همین روزا میمیره چقدر غریبه این دل
تنهایی خیلی سخته وقتی کسی نداری یه گوشه ای نشستی تو تنهاییت میباری .....تو تنهاییت میباری تا آخرین نفسهام خودم به پات میمونم جز تو کسی ندارم دلم سنگ صبورم تا آخرین نفسهام خودم به پات میمونم جز تو کسی ندارم دلم سنگ صبورم تنهایی خیلی سخته وقتی کسی نداری یه گوشه ای نشستی تو تنهاییت میباری .....تو تنهاییت میباری حرف موندنو نزن من دیگه دارم تمومش میکنم نمیخوام تلف بشن به پای من میخوام اعتراف کنم که من دارم کم میارم آره میرم تا همه پشت سرم جا بمونن نتونستم که بمونم پیش تو ته خطم خسته ام از...... کس برایش نتوان کاری کرد هرکه کرد کار به نام او به کام خود کرد نگویم کز برایش گریه کردم نگویم کز برایش سجده کردم انچه او خواست آنچه او گفت طریقت عاشقی .را زصلاح و زصلواتش در ره خویشش پیمودم و بس........ نگویم کز برایش قدیسه ی قدیسم که شود منتی بر راه صراتش گویم تا بداند زصراط مستقیمش کژ نرفتم هر چه بود انچه او خواست مستقیم رفتم نه ریایی و نه تزویر . نه دو رنگی .. نه دروغی (اینها برای او بس نیست......!؟) می دونم می خوای بری می دونم خسته شدی
می دونم دست تو نیست می دونی رفتن تو. توی تقدیر منه می دونی مال منه می دونی اشکای من
دردها دسته شدند کلبه ای ساختند و نـــام این کلبه تنگ و تاریک را غـــم نهادند
اشکها دریا شدند .دل را تنگ و بی تاب کردند .هراسان شدند و جویبار خروشانی پدید اوردند
حال غـــم نه تنها از چهره پریشانم بیداد است بلکه از عمق وجودم آن را درک کرده و بدون درخواست او به استقبالش رفتم.
صحنه یک رنگی غم؛ خاطرات درد را تداعی میکند .آن لحظات ممکن است لحظات ناخوشایندی
باشد .اما غم هم بندی از خاطرات را گره میزند و در میان دردها بایگانی میکند
تو به سراغم آمدی بی هیچ طلبــی
من تو را خواستم بی هیچ خواهشــی
تو مرا در خود گرفتار کردی بی هیچ سخنــی
من به تو هیچ نگفتم بی هیچ بهانــه ای
آری حصار غم چون اتشی روح و جسم را در بر میگیرد و با میله های اهنی مرا در بر میگیرد عشق تنها دروغ زندگـی
من در کویر خشک بیابان می مانم و برای آمدن تو دیگر انتظار نمیکشم
دیگر صدای دل انگیز کوچه های عشق را از زبان من نخواهی شنید دیگر به یاد تو نمی مانم
من از کویر خشک بیابان مینویسم که عاشق تنهاست من از صدای دلهایتان مینویسم که به یاد معشوقتان می تپد
من از انتظار مینویسم که برای من بیرنگ تر شده من از دریا مینویسم که دلم را بارانی کرد من از باد
مینویسم که کلبه عاشقانه ام را نابود کرد من از خاک می نویسم که با تمام وجود لحظه مرگ مرا در آغوش
میگیرد من از درد مینویسم که همیشه همدمم بود از عشق نمینویسم چون تنها دروغ زندگیم بود
عشق را دوست داشتم اما تو نابودش کردی دردها دسته شدند کلبه ای ساختند و نـــام این کلبه تنگ و تاریک را غـــم نهادند
اشکها دریا شدند .دل را تنگ و بی تاب کردند .هراسان شدند و جویبار خروشانی پدید اوردند
حال غـــم نه تنها از چهره پریشانم بیداد است بلکه از عمق وجودم آن را درک کرده و بدون درخواست او به استقبالش رفتم.
صحنه یک رنگی غم؛ خاطرات درد را تداعی میکند .آن لحظات ممکن است لحظات ناخوشایندی
باشد .اما غم هم بندی از خاطرات را گره میزند و در میان دردها بایگانی میکند
تو به سراغم آمدی بی هیچ طلبــی
من تو را خواستم بی هیچ خواهشــی
تو مرا در خود گرفتار کردی بی هیچ سخنــی
من به تو هیچ نگفتم بی هیچ بهانــه ای
آری حصار غم چون اتشی روح و جسم را در بر میگیرد و با میله های اهنی مرا در بر میگیرد روی قبرم بنویسید دختری تنها بود عاشقی شكسته دل تو این دیار بی كس بود بعد مرگم نمی خوام برای من گریه كنید بزاریدتابدونه جونموریختم بزارید تا بدونه عاشق واقعیش منم اما هیچ وقت نزارید غصه باشه توی نگاش باز من تنهایم اشکهایم را خودم پاک می کنم و خود درون خودم را آرام می سازم و اگر عشق موهبتی است الهی صبوری و شکیبایی را نیز در کنار آن فرا می گیرم من با عشق میثاق بسته ام و تلخی و درد جدایی را نیز باید که تاب آورم و مگر عشق جز آخرین تلاش های آدمی برای انکار خودخواهی خویش است؟ پس همه شعله های سوزان آن ارزانی من باد و همه تنهایی های آن نثارم باد و من یاد گرفته ام که اگر در عشق سیمرغ هم باشم باید تنها در قاف خیال خود لانه گزینم و یا اگر ققنوس باشم باید که تنها در درون آتش روم پس بی گلایه و شکوی تاب می آورم دلم برای آن که دوستم داشته باشی تنگ شده است و برای آن که بگویی دوستم داری امروز مدام به تو فکر کردم و به تمام زمان هایی که با هم از همه چیز و همه کس می بریدیم و در خلسه عاشقانه فرو می رفتیم دلم برای همه آن لحظات تنگ شده است قطار زمان می گذرد اما این مسافر تنها در ایستگاه عشق جای مانده است و به تو می اندیشد تنها به تو آن که عاشق است خوب می داند چه با شکوه است عشق وقتی بوسه ای گل می دهد و لب به لبخند عشق باز می گردد و غنچه "دوستت دارم" می شکفد تو گویی که زمان هم بر سر گذر عشق باز می ماند تا زیبایی عشق را بنگرد
من رشک می برم بر تو وقتی در ایینه خود را تماشا میکنی بیهوده است اینکه برای نبودن من پرونده های سبز بشر دوستانه باز میکنی جایی که افتاب هست سایه نیست جایی که افتاب نیست سایه نیست این جمله ها بدون تجمل و تشریفات خواندنی است این جمله ها را هر بچه ای که دفتر شطرنجیش را با احتیاط طفل نو اموز هر روز باز میکند تصدیق میکند اگر انها را معقول ارام بافاصله
دل من گریه نکن زندگی همینه یکی ستاره داره یکی تنها میمیره بسوز بساز دل من تو که کسی نداری پیر شدی و شکستی تنها و بی پناهی هیچکی نداره این دل تنها می سوزه این دل همین روزا میمیره چقدر غریبه این دل هیچکی نداره این دل تنها می سوزه این دل همین روزا میمیره چقدر غریبه این دل تنهایی خیلی سخته وقتی کسی نداری یه گوشه ای نشستی تو تنهاییت میباری .....تو تنهاییت میباری تا آخرین نفسهام خودم به پات میمونم جز تو کسی ندارم دلم سنگ صبورم تا آخرین نفسهام خودم به پات میمونم جز تو کسی ندارم دلم سنگ صبورم تنهایی خیلی سخته وقتی کسی نداری یه گوشه ای نشستی تو تنهاییت میباری .....تو تنهاییت میباری شب شده بود و دلم دوباره غم گرفته بود داشتم از غصه میمرد به یاد کرب و بلا
|
About
Home
| ||||||